تبليغاتX
خزینه دل

خزینه دل
 

 

 

مادر عزیزم روزت مبارک...

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:12 ] [ الهه ]
وقتی گدای فاطمه بودن برای ماست

احساس می کنیم دو عالم گدای ماست

با گریه بهر فاطمه آدم عزیز شد

این گریه خانه نیست که دولت سرای ماست

اینجا به ما حسین حسین وحی می شود

پیغمبریم و مجلس زهرا حرای ماست

سلمان شدن نتیجۀ همسایگی اوست

زهرا برای سیر کمال ولای ماست

تنها وسیله ای که نخش هم شفاعت است

چادر نماز مادر ارباب های ماست

باران به خاطر نوۀ فضه می رسد

ما خادمیم و ابر کرم در دعای ماست

فرموده اند داخل آتش نمی شویم

فردا اگر شفاعت زهرا برای ماست...

 

 

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:51 ] [ الهه ]
 
آن شب که دفن کرد علی(علیه السلام) بی‏صدا تو را *** خون گریه کرد چشم خدا در عزا تو را
 
در گوش چاه، گوهر نجوا نمی‏شکست *** ای آشیان درد، علی داشت تا تو را

 
ای مادر پدر، غمش از دست برده بود *** همراه خود نداشت اگر مصطفی(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، تو را

 
زین درد سوختیم که‏ای زهره منیر *** کتمان کند به خلوت شب، مرتضی تو را


ناموس دردهای علی بودی و چو اشک *** پنهان نمود غیرت شیر خدا تو را


دفن شبانه تو که با خواهش تو بود *** فریاد روشنی است ز چندین جفا تورا

 


[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 15:37 ] [ الهه ]
ابرهای فتنه از سقف سقیفه گذشته و خانه ی پیامبر را احاطه کردند، همهمه در بیرون در شدت گرفت و در آنچنان کوبیده شد که ستون های خانه ی پیامبر لرزید.
صدای بلند و گوش خراشی از پشت در می گفت: بیرون بیایید، بیرون بیایید و گر نه همه تان را آتش می زنم. صدا، صدای عمر لعین بود.
مادر تو با یک دنیا غم و اندوه به پشت در رفتی ولی در را نگشودی، و به عمر گفتی: با ما چه کار داری؟ بگذار عزا داریمان را بکنیم.
باز هم عمر فریاد زد: باید همه بیایند و با خلیفه بیعت کنند! در را باز کن و گر نه آتش می زنم، و باز هم دوباره عمر نعره کشید: این خانه را با هر که در آن است آتش می زنم.

هیچ کس به اندازه ی تو مادر شایسته ی دفاع از حریم پیامبر نبود.
تو حلقه ی میان نبوت و ولایت بودی، برترین واسطه و بهترین پیوند میان رسالت و وصایت بودی، محال بود کسی نداند آن که پشت در ایستاده، پاره ی تن رسول خداست. وقتی که آتش از در خانه ی خدا بالا رفت، عمر آنچنان به در حریم نبوت لگد زد که فریاد تو از میان در و دیوار به آسمان رفت.

نگو گریه نکن مادر!!
ای مادر، من فریاد تو را از میان در و دیوار شنیدم. مادر! مرا از عاشورا مترسان. مرا به کربلا دلداری مده. عاشورا اینجاست، کربلا اینجاست.
اگر کسی جرأت کرد در تب و تاب مرگ پیامبر، خانه ی دخترش را آتش بزند، فرزندان او هم جرأت میکنند خیمه های اولاد و ذراری پیامبر را آتش بزنند.

من بچه نیستم مادر!! شمشیرهایی که در کربلا به روی برادرم کشیده می شود، ساخته ی کارگاه سقیفه است. نطفه ی اردوگاه ابن سعد در مشیمه ی سقیفه منعقد می شود.
مادر، خودت گفته ای ما در کربلا حد اکثر تازیانه می خوریم، اما میخ آهنی بدنهایمان را سوراخ نمی کند. مادر وقتی تو را از پشت در بیرون کشیدند من میخ های خونین را دیدم.

نگو گریه نکن مادر! باید مرد از این مصیبت، باید هزار بار جان داد.
نه فقط روزی سخت تر از روز عاشورا نیست، بلکه روز خودت هم سخت است. در عاشورا کودک شش ماهه به شهادت می رسد، اما تو کودک به دنیا نیامده ات (محسن) به شهادت می رسد.

مادر، من دیدم که خودت را در آغوش فضه انداختی و شنیدم که به او گفتی: مرا بگیر فضه که محسن را کشتند...
پدر که حال تو را دید، برق غیرت در چشمهای خشمناکش درخشید، خندق وار حمله برد، عمر را بلند کرد و بر زمین کوبید. گردن و بینی اش را به خاک مالید و چون شیر غرید: ای پسر ضحاک! قسم به خدایی که محمد را به پیامبری برانگیخت، اگر مأمور به صبر و سکوت نبودم به تو می فهماندم که هتک حرمت پیامبر یعنی چه!!...

آن ظالمان به خود نیامدند و از رو نرفتند، عمر و غلامش قنفذ و ابن خزائه و ...ریسمان در گردن پدر افکندند تا او را برای بیعت گرفتن به مسجد ببرند.
مادر تو باز نتوانستی تاب بیاوری و امامت را در چنگال دشمنان تنها بگذاری. خود را با همه ی جراحت از جا بلند کردی و به دامن علی آویختی و می گفتی: من نمی گذارم علی را ببرید. عمر لعین آن قدر با دسته ی شمشیر خود بر بازو و پهلوی مجروح تو زد که از حال رفتی و دستت رها شد و بیهوش شدی، و من جز گریه چه می توانستم بکنم؟!

وقتی که به هوش آمدی از فضه پرسیدی: علی کجاست؟ فضه گفت: او را به مسجد بردند. ای مادر، من نمی دانم تو با کدام توان به سوی مسجد دویدی و وقتی پدر را در چنگال دشمنان دیدی و شمشیر را بالای سرش، فریاد کشیدی: ای ابو بکر! اگر دستت را از پسر عمویم علی برنداری، سرم را برهنه می کنم و گریبان چاک می زنم و همه تان را نفرین می کنم. همه وحشت کردند، ای وای اگر نفرین می کردی! ای کاش تو نفرین می کردی ....

پدر به سلمان گفت: برو و دختر رسول الله را دریاب، اگر او نفرین کند .....
سلمان شتابان به نزد تو آمد و عرض کرد: ای دختر پیامبر، خشم نگیر و نفرین نکن، خدا پدرت را برای رحمت مبعوث کرد. و تو فریاد زدی: علی را، خلیفه ی به حق پیامبر را دارند می کشند...
اگر چه موقت، دست از سر پدر برداشتند و رهایش کردند ولی .....

تو از پدر خسته تر، پدر از تو خسته تر، تو از پدر مظلوم تر، پدر از تو مظلوم تر، هر دو به خانه آمدید، اما چه آمدنی.
تو چون کشتی شکسته، پهلو گرفتی، مادر قبول کن که هیچ غمی به این سنگینی نیست. پدر به هنگام تغسیل روی تو را خواهد دید و بازوی تو را، پهلوی تو را ..... و پدر را از این پس هزار عاشوراست!؟ .....


[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 15:34 ] [ الهه ]
در تمنای نگاهت بیقرارم تا بیایی

من ظهور لحظه هارا میشمارم تا بیایی

خاک لایق نیست رویش پاگذاری

درمسیرت جانفشانم،گل بکارم تابیایی

[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 20:16 ] [ الهه ]
هم پهلوی فاطمه شکسته است هنوز

هم دست علی به ظلم بسته است هنوز

دارند هنوز خیمه ها می سوزند

زینب به امید تو نشسته است هنوز...

[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 13:50 ] [ الهه ]
بی تو غروب جمعه فقط حالمان گرفت

اصلا تمام هفته فقط حالمان گرفت

آقا به خاک کوی تو سوگند روز و شب

بی تو ز داد و غصه فقط حالمان گرفت

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 15:13 ] [ الهه ]
کشتی نساز ای نوح طوفان نخواهد آمد

بر شوره زار دلها باران نخواهد آمد

شاید به شعر تلخم خرده بگیری اما

جایی که سفره خالیست ایمان نخواهد آمد

رفتی کلاس اول این جمله را عوض کن

آن مرد تا نیاید باران نخواهد آمد...

 

...الهم عجل لولیک الفرج...

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 11:30 ] [ الهه ]

آن کشته که بردند به یغما کفنش را

تیر از پی تیر آمد و پوشاند تنش را

 

خون از مژه میریخت به تشییع غریبش

آن نیزه که می برد سر بی بدنش را

 

پیراهنی از نیزه و شمشیر به تن کرد

با خار عوض کرد گل پیرهنش را

 

زیبا تر از این چیست که پروانه بسوزد

شمعی به طواف آمده پرپر زدنش را

***************

آغوش گشاید به تسلای عزیزان

یا خاک کند یوسف دور از وطنش را

 

خورشید فروزان شده در تیرگی شام

تا باز به دنیا برساند سخنش را

[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 12:48 ] [ الهه ]
ما زنده برآنیم که آرام نگیریم      موجیم که آسودگی ما عدم ماست

[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 0:17 ] [ الهه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام من فاطمه(الهه) هستم متولد 72 از لار...ممنون که به وبلاگم اومدید...
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایت